گروه تفحص سيره شهدا (شهرستان فسا)
شهيد هدايت ا.. حيدريهدايت ا…مظلوم و با وقار و کم حرف بود ،عاشق مجلس سيد الشهدا. علاقه عجيبي به مسجد و اصول اسلامي داشت . شروع دوره راهنمائيش مصادف بود با اوج گيري انقلاب . از محيط تظاهرات دور بود ، اما وقايع را خيلي خوب دنبال مي کرد . تو بحثها ، صحبتها ، مقاله و انشاء، خط انقلاب را دنبال مي کرد . سال 59 بود و با خانواده رفت اصفهان . تو انجمن اسلامي دبيرستان فلاورجان شروع کرد به فعاليت . با خودش گفت ؛ نه اينجوري نميشه بايد خودمو بهتر بسازم...به حساب خودتون برسيد قبل از اينکه دير بشهشروع کرد به خود سازي و برنامه روزانه اي براي حساب وکتاب کردن اعمال خودش تهيه کرد . به خود سازي دائمي و عملي . آخرشم مزدشو گرفت . تو همين دوران هم مظلوميت و سکوت خودشو حفظ کرده بود . بي جهت سخن نمي گفت . ديد ظرفيت وجوديش براي فراگيري علم و معارف بالاتر از اين حر فاست ،رفت شد طلبه مدرسه علميه امام صادق اصفهان. | ||
| گزيده اي از حکمت هاي شهيد مطهري مثل شهيد مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فاني شدن و پرتو افکندن است تا ديگران در اين پرتو که به بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و کار خويش را انجام دهند. قلب سليم و نيت پاک و دل نوراني سعادت دنيا را به سعادت آخرت متصل مي کند . آدمي را از دايره محدود خودبيني خارج مي کند و خالص براي خدا مي گردد . آن وقت است که از همين مال و جاه و ابزارهاي دنيوي خانه آخرت مي سازد .
آن وقت مي توان نام محدوديت روي چيزي گذاشت که انسان را از موهبت و سعادتي محروم کند . اما چيزي که خطر را از انسان دفع مي کند و انسان را از مخاطرات صيانت مي کند او مصونيت است نه محدوديت و تقوا چنين چيزي است . اسلام مي گويد: نه حبس و نه اختلاط بلکه حريم . سنت جاري مسلمين از زمان رسول خدا (ص) همين بوده است که زنان از شرکت در مجالس و مجامع منع نمي شده اند . ولي همواره اصل حريم رعايت شده است . منطق شهيد منطق ديگري است . منطق شهيد منطق سوختن و روشن کردن است . منطق حل شدن و جذب شدن در جامعه براي احياي جامعه است . منطق دميدن روح به اندام مرده ي ارزش هاي انساني است .
شهادت شهيد مطهري و خواب عجيب روايت از همسر شهيد شهيد مطهري چند شب قبل از شهادت خواب عجيبي ديده بودند که نزديک کعبه با امام استاده اند و پيامبر به سرعت به طرف ايشان مي آيند . وقتي به ايشان مي رسند و مي خواهند مصافحه کنند مي گويند : يا رسول الله (ص) امام از اولاد شما هستند (يعني من هيچم ) . پيامبر هم ابتدا امام را مي بوسند و دست بر سرشان مي کشند و سپس به طرف شهيد مطهري بر مي گردند و لبهايشان را روي لبهاي شهيد مي گذارند و به همين حالت تا مدت زيادي نگه مي دارند . ايشان ناگهان مرا از خواب بيدار کردند و گفتند: خواب عجيبي ديدم . ايشان خواب هايشان را هيچ وقت به من نمي گفتند . معمولا براي علامه يا آقاي کشميري و يا حضرت امام تعريف مي کردند . دستم را بر روي لبانش گذاشت و گفت : ببين داغ است _باور کنيد داغ بود _ گفتم : بله داغ است تب داريد؟ جواب دادند نه . الان من با حضرت رسول ملاقات داشتم . حضرت لبانش را بر لبم نهاد و حدود يک ربع اين حالت طول کشيد . به نظر شما تعبير اين خواب چيست ؟ من جواب دادم :به نظرم حضرت گفته هاي شما را تاييد کردند . گفتند نه . همين روزها حادثه اي در زندگي من رخ مي دهد. سپس براي نماز شب برخواستند و ديگر نخوابيدند . اين خواب را شب جمعه ديدند و سه شنبه شب هفته بعد به شهادت رسيدند. همسر شهيد اضافه مي کنند: در مورد کتاب سيري در نهج البلاغه خواب ديدم که ايشان در حال مطالعه هستند و قدم مي زنند و روي ورقه مطلب مي نوشتند و لاي کتاب مي گذاشتند . من پرسيدم آقاي مطهري چه مي نويسيد؟ جواب دادند مطالبي را به کتاب سيري در نهج البلاغه اضافه کردم . آن وقت به من اشاره کردند که نمي دانيد اين کتاب با من چه کرد و در حالي که دستشان را به طرف بالا مي بردند سه بار تکرار کردند:" سيري در نهج البلاغه " به اين معنا که مقام مرا اين کتاب بسيار بالا برد . | نوشته شده توسط گروه تفحص سيره شهدا در دوشنبه 11/2/1385 و ساعت 11:35 عصر | نظرات ديگران() | ||
| شهيدان را به خاک نسپاريم به ياد بسپاريم . " سردار شهيد همت " خاطراتي از فاتح خرمشهرسرلشکر شهيد حسين خرازي خط شکن به جاي آنکه در سنگر فرماندهي بنشيند و بچه هاي خط شکن را راهنمايي کند خودش خط شکن بود . اولين نفري بود که هميشه خودش را به خاکريز دشمن مي رساند . کمتر اتفاق مي افتاد که حاج حسين موقع عمليات جلوتر ديده نشود.
ايثار ترکش توپ خرده بود به گلوشان . خودش و راننده اش . خون ريزيش شديد شده بود و نمي گذاشت زخمش را ببندم . مي گفت اول اون . اون زن و بچه داره امانته دست من و بي هوش شد . مثل همه يک روز براي ناهار مسئولين چلوکباب آوردند. ولي غذاي بقيه بچه ها چيز ديگري بود . وقتي حاج حسين از جريان مطلع شد پرخاش کنان به مسئولين تدارکات گفت :" چرا براي ما چلو کباب آورديد و براي ديگران نبرديد؟ فورا يا فکري براي آنها بکنيد يا اين غذا را از جلوي من برداريد ." بعد هم لب به غذا نزد. احترام به علماء احترام خاصي براي روحانيت قائل بود . در برابر آنها خود را کوچک مي گرفت . بارها در مقابل چشم نيروهاي لشکر دست علمايي که در لشکر حضور پيدا مي کردند را مي بوسيد . مي گفت :" ما هر چه داريم از اين علماي شيعه داريم " نا شناس 1) به آرپي جي زن گفتم چرا شليک نمي کني ؟ گفت نيروي کمکي من رفته موشک بياره . چند دقيقه بعد حسين از راه رسيد . خسته و کوفته با يک گوني موشک آرپي جي . بعد هم شروع کرد به بستن خرج موشک . فهميدم کمک آرپي جي زن هم شده . 2) حمام خراب شده بود . حاج حسين به راننده تانکر آب گفت :" برادر مي شود لوله آب را روي سر من بگيري تا سرم را بشويم ؟" راننده تانکر گفت :" مگر خون تو از بقيه رنگين تر است برو در نهر شنا کن " حاجي گفت :" من به آن آب حساسيت دارم ." بالاخره با اصرار راننده شيلنگ را روي سر حاجي گرفت . موقع شستن سر به خاطر اينکه حاجي يک دست داشت مقداري در شستن شامپوها معطل شد . راننده گفت: " مردم با دو دست کم مي آرن . تو نصفه اومدي چه کار کني . اصلا دست و پاگير هستي . جبهه شده بچه باز ي. حالا يک چيز شنيده اند همه مي خوان بشن خرازي . يکي نيست بگه پدر آمرزيده ها او که مي بيني جنسش فرق داره ." حاج حسين همچنان ساکت بود . آخر سر هم راننده براي شوخي آب را گرفت داخل يقه حاجي و او را خيس کرد . حسين هم خنديد و بعد به طرف قرارگاه رفت. راننده هنوز نمي دانست با چه کسي طرف بوده است . پيش بيني شهادت گفت:" من در اين عمليات شهيد مي شم ." گفتم :" اگر شهيد شدي اسم بچه ات را چه بگذارند؟ " گفت مهدي . اين صحبت ها بيست ساعت قبل از شهادتش بود . مقام معظم رهبري : " او ( حسين خرازي ) سردار رشيد اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود که با ذخيره هايي از ايمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزي براي خدا و نبرد بي امان با دشمنان اسلام در آسمان شهادت پرواز کرد و بر آستان رحمت الهي فرود آمد و به لقاء الله پيوست . " | نوشته شده توسط گروه تفحص سيره شهدا در شنبه 5/1/1385 و ساعت 10:45 عصر | نظرات ديگران() | ||
دوستگهگاه واقعه اي مي لرزاندت تکانت مي دهد و هروقت که مي لرزي هوشيار مي شوي واز جهالت بيرون مي آيي و اين بار هم لرزشي است و تکاني . از آن اول که آدمها خودشان را شناختند محتاج دوست بودند . نمي دانم اين يک رفتار فطري است يا نقيض هم بر آن عارض است . ولي شايد اينطور باشد که آدم محتاج است که دوست بدارد و دوست بدارنش . شايد هم خوانده باشي که اين دوست مي تواند زمينه بسياري از کارها شود. دوست ممکن است خيلي ها را به منجلاب گناه وهلاک بکشاند و ممکن است خيلي ها را هم به سوي سعادت برساند. پس دوستي يک زمينه است و شايد بهترين راه نفوذ به وجود آدمي باشد . اگر مي خواهي در کسي تاثير بگذاري بايد در احساسات او وارد شوي . اول کار به سراغ ريزه کاري هاي عقلاني و فلسفي نرو . سعي نکن با دلايل منطقي در روح کسي وارد شوي . ابتداي کار مساعد کردن وجود مخاطب است و اين راه انقلاب قلب اوست . مي گويند مذهب زرتشت به کشاورزي اهميت زيادي ميداد و" زرتشت " گفته بود که هر کس قناتي بکند چه پاداشها برايش در روز جزا وجود دارد. ايمان به چنين مطلبي که در اصل ريشه اي از دوستي در آن وجود دارد در زمينهاي ناهموار آن سوي خراسان قناتهايي را بوجود آورده است که جاي بسي تعجب است . اين نتيجه ايمان است و اثر ايمان در يک جنبه دوستي باشد چه کارها که نمي کند. قصه قصه حب است . وقتي تمام زندگي انسان تمام افکار يک انسان بعد از خدا يک دوست باشد و آن هم دوستي همسنگ تو قصه ديگر قصه فرهاد نيست افسانه مجنون نيست . قصه لرزيدن قلبي و چکيدن اشکي است . قصه قصه غريبي است با يک آشنا ميان اين همه غريبه ها . اين دوستي مثل دوستي هاي خيليهاي ديگر نيست که با هر بادي برباد رود . دوستي ريايي و تظاهر هم نيست دوستي براي دنيا هم نيست . دوستي براي خداست . وقتي تمام برخوردها و آمد ورفت ها برايت دوستي نسازد و همه را غريبه پنداري آنگاه محجوب و افتاده مي شوي و تشنه يک دوست که او را بيابي و برايش همه دردهايت را بگويي اين بريده کلام که حاصل تکانهاي بيجاي دست توست وقتي باورت مي شود که دردمند باشي . بايد لحظه اي از غم جدا نباشي . آخر بيغمها آرام نيستند . زندگي بي غم زندگي مردگان است و چه خوب گفته است که : "ارزش هر شخصي به اندازه درد و رنجي است که او در طي اين چند روز دنيا مي کشد " دست نوشته شهيد احمد رضا احدي نفر اول کنکور پزشکي سال 64 | نوشته شده توسط گروه تفحص سيره شهدا در چهارشنبه 2/1/1385 و ساعت 5:43 عصر | نظرات ديگران() | ||
گزيده اي از سيره هاي عملي سردار شهيد همت :نماز شبشب عروسي حاجي بود که صداي گريه شنيديم . من و مادرم رفتيم طرف اتاق . درباز بود . نگاه کردم ديدم ابراهيم گوشه فرش اتاق را جمع کرده و نشسته رئي زمين و "يس" را با همان حزن عجيبش مي خواند و گريه مي کند . پرسيدم چي شده ؟ گفت : هيچي برويد بخوابيد . آمديم بيرون . ولي تا صبح صداي گريه اش مي آمد و مشغول معبود و معشوق حقيقي اش بود .
معرفتابراهيم براي مرخصي به شهرضا آمد . مادرش براي ناهار نان وکباب برايش فراهم کرد. چند لقمه اي بيشتر نخوردو کشيد کنار . به او تعارف و اصرار کردم که غذايش را بخورد . ولي در حالي که اشک در چشمانش داشت در پاسخم گفت :" پدر من چگونه مي توانم در اين سفره پر محبت و گرم نان تازه و کباب صرف کنم در حالي که نمي دانم يارانم همسنگرانم بسيجيان عزيز چه غذايي مي خورند. " تواضعبه زحمت جارو را از دستش گرفتم . داشت محوطه راآب و جارو مي کرد . کار هرروز صبحش بود. ناراحت شد وگفت:" بذار خودم جارو کنم . اين جوري بدي هاي درونم هم جارو ميشن . " احترام به همسرهمسر شهيد: معتقد بود که خانم خانه نبايد سختي بکشد . هيچ وقت اجازه نمي داد خريد خانه را انجام بدهم . به من مي گفت فکر نکن من تورا در خانه اسير کرده ام . اگر مي خواهي بروي در شهر بگردي برو . ولي حاضر نيستم تو حتي يک کيلو بار دستت بگيري و به خانه بياوري . وقتي مي آمد خانه من ديگر حق نداشتم کار کنم . لباس بچه را عوض مي کرد . شير براش درست مي کرد . سفره را مي انداخت وجمع ميکرد پابهپاي من مينشست لباسها را مي شست و پهن مي کرد خشک مي کرد و جمع مي کرد. توسلاز جيبش کاغذي در آورد وداد به دستم و گفت :" بيا اين زيارت عاشورا رو با هم بخونيم " گفتم حاجي بيا خودت بخون و گريه کن . من هزار تا کار دارم . وقتي بلند شدم بروم حال عجيبي داشت . زيارت را مي خواند و اشک مي ريخت . شهيدان زنده اندشبانه مي روند تا براي شهيدي زير پاي قبر حاجي قبر بکنند . همين طور که قبر را مي کنده اند قبر حاجي سوراخ مي شود . قبر کن مي بيند بوي عطر و گلاب بلند شد و روشنايي زيادي در اين قبر است . فکر مي کند شايد نور از بيرون به داخل قبر تابيده است . بيرون را نگاه مي کند مي بيند تاريک است . ولي داخل قبر نوراني است . نگاه مي کند ميبيند پاي حاجي پيداست و کمي خاک روي آن ريخته است . خاکها را کنار مي زند . مي بيند که بدن حاجي و لباسهايش پس از چهار سال تازه ي تازه است . بعد گچ مي آورد و قبر را دوباره درست مي کند.
سردار شهيد حاج ابراهيم همت :براي اينکه خدا لطفش و رحمتش وآمرزشش شامل حال ما بشود بايد اخلاص داشته باشيم وبراي اينکه ما اخلاص داشته باشيم سرمايه مي خواهد که از همه چيزمان بگذريم وبراي اينکه از همه چيزمان بگذريم بايد شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چيزمون با خدا باشد . اينقدر پاک باشيم که خدا کلا ازما راضي باشد . قدم بر ميداريم براي رضاي خدا حرف ميزنيم براي رضاي خدا شعار ميدهيم براي رضاي خدا ميجنگيم براي رضاي خدا همه چيز همه چيز همه چيز خالص براي خدا باشد که اگر چنين شد پيروزيم . چه بکشيم چه کشته بشويم اگر چنين باشيم پيروزيم و هيچ ناراحتي نداريم و شکست برايمان معنا ندارد .
| نوشته شده توسط گروه تفحص سيره شهدا در چهارشنبه 24/12/1384 و ساعت 12:27 عصر | نظرات ديگران() | ||
| چه زيباست خاطراتي ازيک شهيد را از زبان شهيدي ديگرشنيدن خورشيد مجنون از نگاه شهيد احمد کاظمي يک بخش از خاگريز نيمه کاره رها شده بود. عصر بود يا شب که با مهدي باکري قرار گذاشتيم يکي را پيدا کنيم برود خاکريز را وصل کند. قرار شد استراحت کنيم تا بعد ببينيم چکار مي شود کرد. سنگرمان يک سنگر عراقي بود. بچه هابا چند تا پتو قابل تحملش کرده بودند. چشمهام سنگين شد وخوابم برد. مهدي هم نميتوانست بيدار بماند . يک نفر آمد کارمان داشت . به مهدي گفتم بخوابد و خودم رفتم ببينم چه مي گويد . مهدي خوابيد . من آمدم از سنگر بيرون و نشسته بودم . بچه ها امدند گفتند با مهدي کار دارند وپيداش نمي کنند. گفتند کجاست؟ گفتم خواب است . همين جا. رفتند سنگر را گشتند نبود . گفتم مگر مي شود؟ خودم هم رفتم ديدم نبود. تا اينکه تماس گرفت. گفتم مرد حسابي کجا گذاشته اي بي خبررفته اي؟ گفت همين جا توي خط . گفتم آنجا چرا؟ جوابم را مي دانستم . حتما رفته يکي از بولدوزرها را برداشته و آن خاکريز را ... گفتم مي خواهي من هم بيايم ؟ گفت لازم نيست . تمام شد. زير آن آتشي که هرکس را مي فرستاديم شهيد مي شد مهدي رفت آن خاکريز را وصل کرد و يک بار ديگر به من فهماند که مي شود ازآتش نترسيد و حتي وسط آتش سر بالا گرفت و خم نشد . فکر کنم بله توي همين عمليات بدر بود که يادم داد چطور به دل اتش بزنم . هر دو سوار موتور بوديم . من جلو واو عقب. آتش آنقدر وحشي بود که در يک لحظه به مهدي گفتم :"الان ست که نور بالا بزنيم ." توقف کردم تا جهت آتش را تشخيص بدهم و کمي هم از... که مهدي گفت :" نايست ! برو! سريع ." دو طرفمان آب بود . لحظه به لحظه گلوله مي خورد کنارمان و من مي رفتم با سرعت و سر خميده و در آينه موتور مي ديدم که مهدي چطور صاف نشسته و حتي يک لحظه هم به خودش اجازه نداده نگران چيزي باشد . آرام آرام سرم را بالا گرفتم و همقد مهدي شدم . احساس مي کردم اگر هم شهيد شوم ان هم انجا و کنار مهدي و سوار آن موتور جور خوبي شهيد خواهم شد و از اين احساس شيرين در آن حلقه آتش و آب فقط مي خنديدم .
| نوشته شده توسط گروه تفحص سيره شهدا در يکشنبه 14/12/1384 و ساعت 2:15 عصر | نظرات ديگران() | ||
گزيده اي از سيره هاي عملي شهيد حسين فهميدهخوش اخلاقشهيد فهميده بسيار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره اي باز وگشاده برخورد مي کرد . خيلي زود با افراد مي جوشيد وگرم وصميمي مي شد . نسبت به همه به خصوص در برابر بزرگترها مودب بود واحترام مي گذاشت . شاگرد علي (ع)اسير عراقي دراز کشيده بود . حسين اورکت خود را از تن در آورد و زير سر سرباز عراقي قرار داد. شيفته علم و شاگرد نمونهبه مدرسه ودرس خواندن علاقه وافري داشت و غيرازکتب درسي کتب ديگري را نيز مطالعه ميکرد . سطح هوش او بسيار خوب بود و معمولا در کلاس درس را ياد مي گرفت و هميشه شاگرد اول تا سوم بود. حماسه ها ودليري هاي نظامي1) شنيده بود که عراقي ها دارند از طرف پل نو مي آيند. رفت و با اصرار دو تا نارنجک گرفت و به سرعت به سمت آنها حرکت کرد . حسين با ديدن عراقي ها فورا روي زمين دراز کشيد. انها در حالي که با مسلسل داشتند به سمت بچه ها شليک ميکردند جلوتر آمدند. حسين ضامن نارنجک رت کشيد و آنرا جلوي پاي سربازان دشمن انداخت و آنها را به درک واصل کرد . سپس رفت دو تا مسلسل آنها را برداشت و به طرف نيروهاي خودي برگشت . قبل از همه فرمانده اش را ديد . فرمانده وقتي که حسين را با ان قيافه و اسلحه ها ديد از خوشحالي حسين را بغل کرد . 2) عراقي ها رئي يکي از ماشينها يک مسلسل نصب کرده بودند ويک مسلسل چي پشت آن نشسته بود ومدام به سمت بچه ها شليک ميکرد و بچه ها مظلومانه داشتند شهيد مي شدند . حسين طاقت نياورد . يکي از شيشه هاي کوکتل مولوتف را به طرف ماشين پرت کرد . شيشه کوکتل انگار درست افتاد وسط ماشين . ناگهان ماشين با صداي مهيبي آتش گرفت و چند تااز نيروهاي دشمن از بين رفتند . بچه ها ازشادي تکبير مي گفتند. رضاي خدافرمانده اش ازش پرسيد با رضايت پدرو مادرت آمده اي جبهه ؟ گفت : " با رضايت خدا اومدم .خداگفت برو سر مرز کمک به بچه ها . منم اومدم " اين حرفو که زد يکدفعه ولوله اي در مسجد جامع به پا شد.شيخ شريف صلوات فرستاد و پيشاني اش را بوسيد . فرمانده سپاه خرمشهر هم بغلش کرد . سرش را فشرد به سينه اش و بغض کرده گفت:" بنازم به غيرتت مرد" و دوباره اشک توي جشمانش حلقه زد. خرمشهر و تانکهاي دشمنخرمشهر در آستانه سقوط بود. از 150 پاسدار خرمشهر فقط بيست نفر مانده بودند . به آنها هم دستور عقب نشيني داده شده بود . ازآن بيست نفر هم تعداد زيادي شهيد و زخمي شده بودند . تانکهاي دشمن داشتند مي امدند که از روي جنازه هاي شهدا و زخمي ها رد بشوند. حسين با سختي و زحمت زياد دوستش محمدرضا را که زخمي شده بود به پشت خط رساند و گفت:" نارنجک داري؟" محمد رضا گفت بي فايده است . با نارنجک نميشه اين تانکها را منفجر کرد . تنها راهش اينه که بشه يک دفعه هفت – هشت تا نارنجک را با هم منفجر کرد . اين هم که غير ممکنه . حسين گفت :" يعني اگر پشت سر هم بندازمشون باز هم تاثير نداره؟" محمد رضا گفت فکر نمي کنم يکي يکي قدرتشون کمه . ناگهان فکري به ذهن حسين رسيد . بعد رو به محمدرضا گفت :" سلام مرا به پدر ومادرم برسان وبگو حلالم کنند." حسين نارنجکها را رديف به کمرش بست و خداحافظي کرد و به سمت 5 تانک عراقي که در حال پيشروي بودند دويد که ناگهان تيري به پايش خورد و زخمي شد. اما سريع خود را به تانک پيشرو رسانيد و روي زمين در مقابل تانک دراز کشيد . تسمه هاي تانک به روي کمرش رسيد ودر يک چشم به هم زدن با خرد شدن استخوانهايش ناگهان انفجاري عظيم رخ داد و تانک با حدود 30 خدمه اش منفجر و حسين نيز تکه تکه شد. با انفجار تانک دشمن گمان ميکند حمله اي صورت گرفته و روحيه خود را مي بازد وبا سرعت هر چه تمامتر تانکها را رها کرده و شروع به فرار مي کند . در نتيجه حاقه محاصره شکسته شده و پس از مدتي نيروهاي کمکي هم سر مي رسند وبا اين حرکت دشمن اميدش را براي تصرف آبادان به گور ميبرد . جالب اينکه خبرشهادت و ايثار حسين در مدارس باعث شد تا دانش آموزان زيادي خودرا به جبهه برسانند. | نوشته شده توسط گروه تفحص سيره شهدا در چهارشنبه 10/12/1384 و ساعت 12:2 عصر | نظرات ديگران() | ||
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [16/5/1385- 11:25 ص] شهيد هدايت الله حيدري [11/2/1385- 11:35 ع] گزيده اي از حکمت هاي شهيد مطهري [5/1/1385- 10:45 ع] سرلشکر شهيد خرازي [2/1/1385- 5:43 ع] دوست [24/12/1384- 12:27 ع] سردار شهيد همت [14/12/1384- 2:15 ع] شهيد مهدي باکري از زبان شهيد کاظمي [10/12/1384- 12:2 ع] شهيد حسين فهميده [آرشيو شده ها] | ||